به دلایلی که هنوز هم نمیفهمم، شماری از دوستان و اعضای ستاد اصراری بیش از حد بر فعالیت در قادرآباد داشتند! همان یکی دو جلسهی اول متوجه شوم جذب رأی در این شهرستان کار دشواری است! زخمهای ناشی از ادارکِ دایر بر بیعدالتیِ اداری نسبت به این شهر، روح و روان مردم قادرآباد را به سمت حالتی از قومگراییِ متمرکز محلی سوق داده بود که کار را برای هر نامزد غیر بومی دشوار میکرد. از همان جلسات نخست متوجه شدم که نه تنها من، که احتمالاً سایر کاندیداها هم در این شهرستان کارزاری دشوار و پیچیده در پیش خواهند داشت.
چهار شهرستان در حوزهی انتخابیه بود و قادرآباد هم داعیهی شهرستانشدن داشت و همین موضوع سبب شده بود که عدهای از دوستانم سعی کنند بیش از حد هوای قادرآباده را داشته باشند؛ انگار که حقی از آن ضایع شده باشد، و بدتر آنکه گویی تقصیر ما بوده که حقی از این منطقه ضایع شده و مثلاً کارخانهی یکویک آن شکوه و عظمت گذشتهاش را ندارد. این مسئله و تأکیـد و ایما و اشارهها از پشتپردهی جلسات به حدی بود که حتی در ویدئوهای تبلیغاتی هم نیمچه اشارهای به این موضوع کردم.
دست بر قضا، اولین مسافرت شخصی و خانوادگیام بعد از بازگشت به ایران، به قادرآباد بود. برای یک دید و بازدید شخصی به همراه خانواده راهی این شهر شدم. پسرم پرسید قادرآباد کجاست؟ روزهای نخست بازگشت به ایران بود و از آدرسها و مقیاسهای ایران چندان متوجه مسافت نمیشد، برای اینکه مقیاس فاصله را بهتر درک کند گفتم که به انـدازهی فاصلهی خانهای که در بروکسل داشتیم تا شهر پاریس، فاصلهی خسروشیرین تا قادرآباد است! اینکه چنین فاصلهای را بدون اینکه از کشور خارج شوی، تنها بین دو مکانِ داخل کشور طی کنی، در آن روزهای نخست برای بچههایم جذابیت بسیار داشت.
آن سفرِ یکروزه نکات زیادی را کموبیش برایم روشن کرد؛ نکاتی که تا روشنشدنِ سرنوشت انتخابات، صرفـاً در حد نظریه باقی ماندند، و نتیجهی انتخابات مهر تأیید بر همهی آنها زد. در همان جلسهی خانوادگی به روشنی متوجه تغییرِ حالات و سکنات میزبان شدم، به محض اینکه متوجه شد که «جعفر یعقوبی» که قرار است در انتخابات نامزد شود، خودِ من هستم. میزبان آشکارا حوصلهی دردسر نداشت، و از همان موقع رأی و موضعش کم و بیش معلوم بود!
نخستین نشستی که در قادرآباد برگزار کردیم، به دوم اردیبهشتماه ۱۴۰۲ برمیگردد. تقریباً ده ماه مانده به انتخابات! در منزل یکی از آشنایان، که آقا سیّد محترمی بود، جلسه برگزار شد. مشخص بود که به زحمت باید مردم را زیر یک سقف، آن هم برای جلسهای انتخاباتی جمع کرد. این را از زنگزدنهای سراسیمه، و پچپچ کردنهای از روی عتاب میزبان با مخاطبینش متوجه میشدم. نه کسی دلودماغ جلسه داشت، و نه حوصلهی نشستهایِ سیاسی از جنس وعده و وعید! هوا به تدریج رو به گرمی میرفت و برای من که همیشه لباس رسمی به تن داشتم، گرمای هوا بیشتر احساس میشد! معلوم بود سیّدِ میزبانِ جلسه به سختی این تعـداد همولایتیاش را گرد هم آورده است. همه بیقرار نشسته بودند و اگرچه مطمئن نبودم که حضّار منتظر شروع جلسه باشند، اما یقین داشتم که بیصبرانه منتظر تمامشدنِ جلسه هستند. به محض پر شدن سال پذیرایی که همه در آن گرد آمده بودند، جلسه را شروع کردم.
در ابتدای این جلسه به یاد یکی از نخستین جلسات دکتر زارع در خسروشیرین افتادم. جلسهای که در منزل عمویم، ضرغـام یعقوبی، برگزار شد. به حرمت عموجان در آن جلسه شرکت کرده بودیم، و درست شبیه همین مردم قادرآباد که از سر احترام صاحبخانه در جلسه بودند، ما هم بیصبرانه منتظر تمامشدن جلسه بودیم. آقای زارع در آن جلسه استرس زیادی داشت، میکروفن در دستش انگار آرام و قرار نداشت و صحبتهایش متمرکز نبود؛ حرفهایی از این جنس که در تهران مقام و منصب بالایی دارد، سربازرس کل کشور است، با یک تلفن میتواند اسلب اسلب سنگِ مرغوبِ خارا از دل کوه کنده و راهی کارخانه سنگتراشی کند، و حل مشکلات روستای خسروشیرین برایش مثل نوشیدن یک لیوان آب است! بعد هم یک لیوان آب مینوشید! آن زمان با خود فکر میکردم که این بندهی خدا هم دلش خوش است؛ از زندگی و آسایش و همهچیزش در تهران زده است و دست به دامان هزاران نفر در این شهرستانهای دراندشت شده! راستش کمی دلم برایش سوخت! حالا در قادرآبـاد، خودم دقیقاً در همان جایگاه آمده بودم، از پایتخت کشور آمده بودم و دست به دامان مردم در این پهندشت شمال فارس شده بودم. باری، با همین داستان جلسه را شروع کردم تا کمی از یخ فضا شکسته شود.
از حاضرین سؤال پرسیدم، چند نفر از کسانی که در جلسه حضور دارند، کارمند هستند؟
کسی دست بلند نکرد!
چند نفر معلم و فرهنگی؟!
کسی دست بلند نکرد!
چند نفر دانشآموز؟
باز هم هیچکس دست بلند نکرد!
دانشجو؟
هیــــــچ!
ترسیدم سؤالات بعدی را بپرسم که مثلاً چند نفر کشاورز در این جلسه داریم و باز هم کسی دست بلند نکند! آن وقت کار سخت میشد! معلوم بود که کسی حال و حوصلهی این بازیها را ندارد. یکراست سر اصل مطلب رفتم. در خصوص چرایی آمدنم، ضرورت برگشتن به جایی که موطن اصلیمان است و تلاش برای انجام کاری برای زادگاهمان، ضرورت تغییر وضع موجود و …! مستمعین هم حرفهایی زدند. بیشتر حول این محور میگشت که مجلس قانونی را تصویب خواهد کرد که امکان حضور نمایندگانی که سه مرتبه در کسوت نمایندگی خدمت کردهاند، امکان حضور نخواهند داشت! در دلم این تحلیلها را قبول نداشتم. فضای آن روزهای اوایل اردیبهشت این بود که قانون مجلس دست نمایندهی وقت را خواهد بست و او امکان نامزدی مجدد نخواهد داشت؛ موضوعی که بهشدت سادهانگارانه بود و بسا شیوهی ظریف و غیرمستقیمی از تبلیغ انتخاباتی!
یکی از نشستهایی که در قادرآباد داشتیم تا دقایقی بعد از نیمهشب ادامه پیدا کرد و به تشنج کشیده شد. جوانکی برخاست و در قامت اپوزیسیونی تمامعیار هر آنچه خواست گفت. البته حرفهایش آنقدر تبآلود بود که سر و ته آن به هم نمیخورد و هیچ رشتهی منطقی در آن یافت نمیشد که بتوان پاسخی به آن داد. دست آخر هم با یکی دیگر از افراد حاضر در جلسه اختلافنظر پیدا کرد و او را از جلسه بیرون کردند. قسمتِ خندهدار ماجرا هم این بود که این جوانِ پرشور را یکی از اهالی خسروشیرین انتخاب کرده بود و با کلی اصرار و سفارش به این جلسه آورده بود! ما هم خوشحال بودیم که یک نفر سفارششده و وزین را با سفارش راهی این جلسه کردهاند!
تنها شهری که در آن نشستها به تشنج رفت، قادرآباد بود. حاضرین در جلسه، هرچه تلاش کردند، جوانک ناراضی را –که البته آشکارا نقشی از پیش تعریفشده بازی میکرد– آرام کنند. افاغه نکرد!
آن جوان را که به بیرون هدایت کردند، بزرگوار دیگری از حاضرین برخاست و دادِ سخن داد. فصیح حرف میزد و از جوانکِ قبلی داستان فهمیدهتر و پختهتر مینمود. تنومند بود و سر را با تیغ تراشیده بود! ستارخانی بود که قرار است خاک قادرآباد را بخورد اما با غریبگان سازش نکند! این هم از عجایب انتخابات است؛
این هم از عجایب انتخابات است؛ ملیگرایی را مثل آن فرش معروف ساسانی هزار تکه میکند و به هرکس، به فراخور فهم و مصلحتش، تکهای میدهد. ممکن است کسی در یک لحظه از عظمت ایران و منافع ملی سخن بگوید و چند دقیقه بعد توضیح دهد که چرا فلانی چون اهل همین شهر نیست، صلاحیت نمایندگی مردم را ندارد.
ستارخان قادرآباد از دیدگاه خودش وزنهی سنگینی بود که قرار بود یکی از نخبگان شهر قادرآباد را که با انیشتین و پروفسور حسابی در علم فیزیک و کوانتوم و دیگر موضوعات پهلو میزد، یکتنه به مجلس بفرستد.
صحبت کوانتوم را که کرد با خودم فکر میکردم نکند این وسط دریچهای به جهانی موازی باز شده و ما در قادرآبادِ جهان موازی باشیم! در همین افکار کوانتومی بودم که برای نخستین بار، نام جناب دکتر بهرامیـان را شنیدم و از جهان موازیِ کوانتومی به مرکز جهان واقعی یعنی قادرآباد، برگشتم. ستارخان از حامیان سینهچاک و ملی-مصلحتگرایی بود که اعتقاد داشت دکتر بهرامیان در منطقهی قادرآباد، یکهتازِ بلامنازع است و حداقل سه چهـار هزار رأی را از آن خود خواهد کرد.
به لحاظ تاکتیکی و استراتژی وسیعترِ انتخاباتی خوشحال شدم. اگر چنین شخصی میتوانست این سبد رأی را در قادرآباد داشته باشد، احتمالاً بخشی از مشکلات ما را حل میکرد. در تأیید حرفهای این حامیِ سرسخت، او را تشویق کردم و گفتم که البته حمایت از کاندیداهای محلی کاری شایسته است؛ حالا که تنور ملیگراییِ کممقیاس داغ بود، من هم از سر مصلحت چند تا چسباندم! ستارخان چنان از جلال و جبروت دکتر بهرامیان سخن گفت که من شیفتهی ملاقاتش شدم و با خودم میگفتم کاش فرصتی میشد دکتر بهرامیان را از نزدیک ملاقات کنم تا برایش در انتخابات پیش رو آرزوی موفقیت کرده و اگر کمکی از دستم برای پیشبرد اهداف انتخاباتیاش در منطقهاش برمیآید، انجام بدهم! دیری نپایید که بلافاصله بعد از آن جلسه، دوستانِ بیشفعال ستادی که به وسواس فعل (bias to action) دچار بودند، جلسهای را با دکتر بهرامیان ترتیب دادند.
در حالی که ستارخـان، قادرآباد و قادرآبادیان به بستر خواب رفته بودند، سراسیمه فیزیکدانِ قادرآباد را از خواب بیدار کرده و جلسهای در ساعت یک و نیم بامداد با ایشان برگزار شد!